نه کَفن نه تـور نه قُنـداق...نه...هیچ لِباس سِپـیدی اَندازه ی تَنم نیست!
این روزها هوا خیلی غبـار آلـود است

گـرگ را از سگ نمی توان تشخیـص داد !

هنگـامی گـرگ را می شناسیم ،

كـه " دریـده " شده ایـم...

پ.ن:شاید دیگه نباشم . . .

+ تاریخ Sun 15 Jul 2012 ساعت نویسنده |

ای خداي بزرگ
که در آشپزخانه هم هستی
و روی جلدِ قرص‌ های مـرا می خوانی
لطفأ کمی آن طرف‌ تر
باید همه ی این ظرف‌ ها را آب بکشم
و همـین طور که دارم بـا تو حرف می زنم
به فکر غذای ظهر هم باشم
نه کمک نمی خواهم . . .
خودم هـواي همه چیـز را دارم
پذیرایی جارو میخواهد
غذا سر نمی رود
بـه تلفن ها هم خودم جواب می دهم

و گردگیری این قاب . . .

یادت هست ؟

اینجا کوچک بودم

و تو هنوز خشمگين نبودي
من آرام‌ بخش نمی خوردم
درست بعد طعمِ توت‌ فـرنگی بود و خواب
که تو اَخم کردی
به سیزده سالگي
ملافه
و رویاهایم!

ببخش بی پرده می گویم
اما تو به جیب‌ هایم
کیف دستی کوچکم
و حتی به صـندوقـچه ی قفل دارِ من
چشم داشتي

اي خداي بزرگ كه توي آشپزخانه ام نشسته اي...

چیزي توي جيب هایم پنهان نمي كنم
كيفم رویِ میز باز مانده است
هر هشت ساعت يك آرام بخش مي خورم
به دكترم قول داده‌ام زیاد فكر نكنم

لطفأ پایت را بردار

مي خواهم تي بكشم ...!

+ تاریخ Tue 1 May 2012 ساعت نویسنده |

در بوی نارنجی پیرهنت تاب می‌خورم,بی‌تاب می‌شوم و دنبال دست‌هات می‌گردم
در جیب‌هام
می‌ترسم گمت کرده باشم در خیابان به پشت سر وا می‌گردم
و از تنهایی خودم وحشت می‌کنم.
بی تو زندگی کنم
یا بمیرم؟
نمی‌دانم تا کی دوستم داری,هرجا که باشد,باشد
هرجا تمام شد اسمش را می‌گذارم
آخر خط من.
باشد؟
بی تو زندگی کنم
یا بگردم؟
همین که باشی همین که نگاهت ‌کنم مست می‌شوم خودم را می‌آویزم به شانه‌ی تو.
با تو بمیرم
یا بخندم؟
امشب اسبت را می‌دزدم رام می‌شوم آرام,مبهوت عاشقی کردنت .
با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟
از نداشتنت می‌ترسم از دلتنگیت از تباهی خودم
همه‌اش می‌ترسم  وقتی نیستی تباه شوم.
بی تو
اول و آخر کجاست؟
واژه ها را نفرین می¬کنم و آه می کشم در آیینه¬ی مه¬آلود
پر از تو می¬شوم
بی چتر.
من
بی تو
یعنی چی؟
غمگین که باشی فرو می‌ریزم..مثل اشک
نه مثل دیوار شهر که هر کس چیزی بر آن به یادگار نوشته است.
تو بیش‌تر منی
یا من تو؟
در آغوشت  ورد می‌خوانم زیر لب
و خدا را صدا می‌زنم
آنقدر صدا می‌زنم که بگویی:
جان دلم!

 - میلاد وفایی,مرآت  ,بامداد سپید,آریو محمدی,هیچکی ,رؤیا  ,معین  ,ابر شلوار پوش ,ندا ساکت,مرد بی مورد,مرضیه باشی,رامین    آفاق,دیوانه ای کمتر ,پرومته   ,فریاد دیوانه,آدم  معمولی,هیچکس هیچ,دافنه زن ِ زیادی ,

+ تاریخ Sat 11 Feb 2012 ساعت نویسنده
و تو نیستی
مثل عکس ماه
کاسه چشم‌هام را
از حضور لبخندت
لبریز می‌کنم
لبخندت مالِ چشم‌های من؟


نمی‌دانم از دلتنگی عاشق‌ترم
یا از عاشقی
دلتنگ‌تر!
فقط می‌دانم
در آغوش منی
بی آنکه باشی
و رفته‌ای
بی آنکه نباشی...


تشنه‌ام
و تو نیستی
مثل آب باران
گودی کمرم را
با نوازش دست‌هات
پر می‌کنم
تا از خشک‌سالی نبودنت
زنده برهم
دست‌هات مالِ کمر من؟

 - ایموو  جارجوو,رزاس  ,شکوفه   ,آل پ,احسان طالبی زاده,سارا بنان,آرمان مشرقی,سایه ,آدم  معمولی,آرامش , ,فریاد دیوانه,نارینا کوچولو,علی ، کلاغ منفرد انزوا ,

+ تاریخ Tue 7 Feb 2012 ساعت نویسنده
این خانه به سبک اروپایی ساخته شده
هیچ صدایی از دیوار هایش عبور نمی کند
حتی اگه پیانو بزنم؟
حتی اگه پیانو بزنی
حتی اگه داد بزنم؟
حتی اگه داد بزنی
به یکی از اتاق ها می روم و از ته دل گریــه می کنم
یکی در می زند:
بیا این آب قند را بخور...

+ تاریخ Sat 4 Feb 2012 ساعت نویسنده
"نه" گفتــن تو...
خواهش می‌کنم بلند«نه» نگو
«نه» در نگاه تو است
«نه» در نماندنت
«نه» در رفتن تو است
«نه» در نبوسیدنت
فقط بلند "نه" نگو
بگذار هنوز خیال کنم
بادها برای من می‌وزند...

 -  ,مینا مگسی که گانگستر شد,سارا بنان,بدن بی روح,ایموو  جارجوو,فریادی از ماهی,آل پ,آدم  معمولی,مهدی  آشوری ,علی ، کلاغ منفرد انزوا ,احسان طالبی زاده,دوست خدا ,نارینا کوچولو,احسان کرامتی,رزاس  ,من؟؟؟                         ,سایه ,فرزاد   پژهان,

+ تاریخ Thu 2 Feb 2012 ساعت نویسنده
سهم من از تمام زندگی
نانی نبود
که هرشب زیر بارانی ات به خانه می آوردی
چیزهای زیادی می خواستم
و فرصتی
که آن ها را با تو بگویم...

 

+ تاریخ Tue 31 Jan 2012 ساعت نویسنده
پیش از تـــ ــولّد...!

من نوشت:منو از وسط تا کن ،گوشه هامو روی هم بذار، بعد خیلی یواش طوری که نفهمم بذارم لای ِ یه کتاب ، بعد رو پیشخون ِ یه مغازه ایی ،تو تاکسیه یه بابایی ،تو مترویی ، خونه ی رفیقی چیزی جام بذار..

من ِ من بد جوری درد میکنه

چیز نوشت:دوست دارم برم دم پنجره از اون فحشایی بدم که واج ارایی صامت ک داره

هنوز نوشت: و ما هنوز هم وقتی به چیزهای خوب فکر میکنیم،

آن قدر به آفتاب زل میزنیم تا عطسه یمان بگیرد......

دیدی......صبر اومد!!

عشق نوشت:آخ که چقدر خریدن پاک کن خوبه

آخ که من چقدر به طرز بی شرمانه ای عاشق تمام پاک کن های دنیام  

کمک نوشت:به یک عدد کپسول اکسیژن با رنگ قرمز متالیک،صفر،شاسی

با بیمه ی یک ساله، برای ادامه ی زندگی نیازمندیم

از دارنده تقاضا میشود، با آن ما را خاموش کند

روزگار نوشت:ذهن درد این روزها با هیچ پیروکسیکامی آرام نمیشود

حتی اگر آجر داغ و کیسه ی آب گرم هم به کمک بشتابند

ذهنمان از جا در رفته است...

مهره های ذهنمان جابجا شده اند..پنجم و ششم

دوست داشتن نوشت:دوست داشتم یه "هاروکی موراکامی" توی خونه داشتم

عصرها چایی دم میکردم و صداش میزدم : هاروکی چایی حاضر ِ

و اون میگفت : روی فصل آخر کتاب دارم کار میکنم ، صب کن الان میام

پیش از روز تولد نوشت: پا میشم یه چایی برای خودم میریزم... یه لیوان پر

میگم : دستت درد نکنه،هل ریختی توش ،لیوانشم از هموناست که دوست دارم...یه لیمو هم گذاشتی کنارش.. مممم..

و خودم جواب میدم: نوش جان..

چای و تا ته سر میکشم : من چقدر خوشبختم...

چای لیوان دسته دار

هل

لیمو

به محض اینکه چایی تموم بشه و دوباره زل بزنم به پنجره و دوباره غم بیاد تو دلم..

به خودم میگم : یه لیوان دیگه برام میریزی؟

- آره.لیوانت و بده

و دوباره : من دوباره خوشبخت شدم

چای لیوان دسته دار

هل

لیمو

و هی خوشبختی مو نو میکنم.. ..

و تا آخر شب هی چای میخورم و

هی خوشبخت میشم و

هی میرم دستشویی و

هی زانوم درد میگیره

اما خودم یه لیوان دیگه برام میریزه و میگه:

بهتر از وجب کردن اتاق و شمردن ِ آدمایی ِ که از اون پایین

هی رد میشن و

هی تمومی ندارن و

هی از این لبخند الکونیا بهت تحویل میدن و

هی به هم تنه میزنن و

هی از هم عذرخواهی نمیکنن و

هی تولد هم و فراموش میکنن و

هی با هم نیستن و

هی به دنیا میارن و

هی نمیمیرن و

هی تف میکنن روی زمین

و هی...

- معین ا,ساز نا ندارد    ,کودک درون .!

+ تاریخ Tue 31 Jan 2012 ساعت نویسنده
کافه ای قراضه
ذهنی ارزان
نوشابه های بدونِ گاز
همیشه گم می شود
جای لب هایت
بر گردنم
میان کبودی های کوچک وبزرگ...
من
خلق نشدم که عروسک تو باشم برایش تربیت شدم.
این را
نه لخته های قرمز ،
که موهای سیاه و
لب های صورتی ام می گویند...

 - پسری از جنس بارانٍ حبیب تبریزی,نسیم صبح,پوریا  ,تنهایی پرنده    ,نیل کبود,اشکان ملک,رهگذر    ,پرومته   ,دفتر کاهی    ,چارلز بابیج,محسن ,کید  ,علی ، کلاغ منفرد انزوا ,آدم  معمولی,سارا ع,سروش    ,نمی دونم ,

+ تاریخ Wed 11 Jan 2012 ساعت نویسنده
بیهوده می کوشی که

 بد باشی

وقتی بدی اینقدر به چشمهایت نمی آید

بیهوده از من میگریزی

وقتی آنقدر خودِ توام

که مرا نمی بینی

بی سبب مرا انکار میکنی

حالا دیگر من

فصلی از تاریخ ِتوام

حتی اگر تاریخ را قوم پیروز قلم بزند...

+ تاریخ Tue 10 Jan 2012 ساعت نویسنده
این روزها

در خوابــهایم تصویری است

كه مرا می ترساند


تصویری از ریسمانی آویخته از سقف

زنــی آویخته از ریسمان

پشت به من

و ایـن را فقط من میدانم و من

كه می ترسم برش گردانم ...

 - گرگ ارغوانی,رزاس  ,ماهور آریانمهر,گل ناز,شبنم کیانی,شادی ,سارا ع,ورکا والی,هرزه گرد ,شعله  حقیقی,سارا    ,سیمین مهتابی,طلا فر,وکیل مدافع شیطان ,دختر حوا,

+ تاریخ Sat 3 Dec 2011 ساعت نویسنده
خاطراتت دور میشوند
کوچک میشوند
دور تــر
کوچکتــر
خاطره ات

دختری پنج ساله میشود

که یک روز در پارک

برای همیشه گمش کردم...
 - فریاد درویش,کوروش ایرانی ,سما سسس,سیم باند ف,پریسا ,آوات غ,دافنه زن ِ زیادی , الناز   زوم ,فرزانه ب,ابر شلوار پوش ,آینه   ,ارسطو فرح ,بی عنوان ,فریبا زاده ی غم,ناز نازی جووووووون,لبخند مرگ    ,
+ تاریخ Mon 21 Nov 2011 ساعت نویسنده
تَوهم ِ پوسیده ی نجابتی با اصالت
بر بستری از عفاف
من بودم :
زنی برهنه ،
پای ظرف شویی
ناشتایی ِ مَردم را می دادم
با دندان های مادر بزرگم ،
در دهانم...!

+ تاریخ Tue 15 Nov 2011 ساعت نویسنده
دیــ ــــگر نوشـــ ـت...

- دافنه زن ِ زیادی,


ادامه مطلب
+ تاریخ Sun 6 Nov 2011 ساعت نویسنده
دروغ که میگویی

چشم هایت پر از پسر بچه میشود

دروغ که میگویی

یک چیز کنج مردمکت

مهربانی ام را تحریک میکند

تا برای پسربچه ی چشمهایت

شکلات و پنجره بیاورم

تا بی ترس سرزنش

شیشه ها را بشکنی بین بازی

هیــچ میدانستی دروغ که میگویی

چه چشم های عزیزی توی صورتت داری...؟!

 

+ تاریخ Sun 6 Nov 2011 ساعت نویسنده
 - یمین ص,آرمان مشرقی,ندا            ,سامان ,آرتنوس  آسمانی ,تازه وارد     ,احسان گلی,سارا ,ناز بانوووووووووو ,زخم ر,دافنه زن ِ زیادی ,هادی مرادی,کولی ِ زمونه ,امیر رحیمی,کوروش فرزام راد,فهیم دو نُخطه ایکس,آسمانه ,
هنوزبا توست
زنی كه از خواب بلند پنجره ها
می پَرد
و شب ها
لباسی را بغل می كند كه خالیست
و كابوس های زنی تكانش می دهد
كه كودكی اش را جویده
و شبانه مغزش را
در كاسه ای بالای سرش می گذارد
شَلیته می پوشد ومی رقصد
وسوگند می خورد « هرگز
دست هایم به چیدن هیچ سیبی نرسیده
هیچ درختی سیب نداده
هیچ جنگلی درخت ندارد
هیچ سرزمینی جنگل ،
وتنها پاهای زنی خوابگرد
مرا دنبال تو می كشاند»
من همان زنــ ــم
می بینی ؟
زمین گردتر از آنست
كه هر بار پشت سر می گذاری ام
پیش رویت نباشم
و هر گاه درها را به هم می كوبی
برایت چای نریزم...!
+ تاریخ Wed 26 Oct 2011 ساعت نویسنده